حقوقی
احكام و آثار اذن در اعمال حقوقى
احكام و آثار اذن در اعمال حقوقى
1 - تعمیرات مستأجر در عین مستأجره بدون اذن مالك
مستأجر، بدون اذن مالك نمىتواند در عین مستأجره تعمیراتى انجام دهد. زیرا عمل او از مصادیق تصرف در مال غیر بدون اذن مالك به شمار مىآید و غیر قانونى است. چنانچه مستأجر تعمیراتى انجام دهد، حق مطالبه قیمت آن را نخواهد داشت. چرا كه عمل او مانند عمل غاصب مىباشد و عمل غاصب از نظر قانون ارزش و احترامى ندارد. از این رو قانون مدنى مقرر مىدارد:
«اگر مستأجر در عین مستأجره بدون اذن موجر تعمیراتى نماید، حق مطالبه قیمت آن را نخواهد داشت».
حتى اگر در ضمن عقد اجاره بر موجر شرط شود كه تعمیرات عین مستأجره را انجام دهد و مستأجر بدون اذن موجر، خود به تعمیرات لازم بپردازد، حق مطالبه قیمت آن را ندارد. حكم شماره 268 شعبه هشتم دیوانعالى كشور، مورخ 1328/2/6 در این زمینه تصریح مىكند:
«به موجب ماده 502 ق.م. اگر مستأجر در عین مستأجره بدون اذن موجر تعمیراتى كند، حق مطالبه قیمت آن را ندارد و شرط شدن تعمیرات بر عهده موجر، دلالت بر مجاز بودن مستأجر در تعمیرات ندارد و اساساً، این شرط بر حسب ماده 468 قانون مزبور در كلیه موارد اجارهها مقرر است».
با این حال، اگر آنچه مستأجر افزوده است، همانند نرده و پنجره موجود بوده و بتوان آن را جدا كرد، مستأجر مىتواند آن را با خود ببرد. زیرا مالكیت او نسبت به اموالى كه افزوده هنوز باقى است. همچنین مالك مىتواند بردن آنها را از مستأجر بخواهد.
مستأجر، نمىتواند بدون اذن موجر در خانه یا زمینى كه اجاره كرده است، ساختمان بسازد یا درخت بكارد. زیرا او باید از عین مستأجره به همان وضعیتى كه اجاره نموده، استیفاى منفعت نماید. در صورتى كه مستأجر چنین اقدامى نماید، موجر مىتواند او را مجبور كند كه عین مستأجره را به حالت اول درآورد. زیرا چنانكه گذشت چنین تصرفى بدون اذن موجر بوده و در حكم غصب است.
مستأجر، مىتواند بنایى را كه ساخته خراب كند و یا درخت هایى را كه كاشته، از زمین بیرون آورد، حتى اگر مالك حاضر باشد قیمت آنها را بپردازد، زیرا او مالك مصالحى است كه با آن بنا را ساخته و مالك درختانى است كه در زمین غرس نموده است، و مىتواند هرگونه تصرفى در ملك خود بنماید. چنانچه در صورت ساختن بنا و غرس اشجار و یا در صورت اقدام به خراب كردن بنا و كندن درختان، نقصى در عین مستأجره پدید آید، مستأجر مسئول خسارت وارده مىباشد. این است كه، ماده 503 قانون مدنى مقرر مىدارد:
«هرگاه، مستأجر بدون اجازه موجر در خانه یا زمینى كه اجاره كرده، وضع بنا یا غرس اشجار كند، هر یك از موجر و مستأجر حق دارد هر وقت بخواهد، بنا را خراب یا درخت را قطع نماید. در این صورت، اگر در عین مستأجره نقصى حاصل شود برعهده مستأجر است».
2 - تصرفات راهن در رهن
در اثر رهن، عین مرهونه وثیقه دین راهن قرار مىگیرد، تا چنانچه راهن در موعد مقرر دین خود را ادا نكرد، مرتهن بتواند آن را بفروشد و از محل ثمن آن طلب خویش را استیفا كند. بنابراین راهن نمىتواند در رهن تصرفى نماید كه موجب تلف موضوع رهن گردد یا قیمت آن را كاهش دهد یا رغبت خریداران را به آن كم كند، زیرا این گونه تصرفات، خواه تصرف حقوقى یا مادى، با مقصودى كه عقد رهن براى آن منعقد شده است منافات دارد. راهن نمىتواند عین مرهونه را بدون حفظ حق مرتهن بفروشد و یا آن را به دیگرى هبه كند و نیز نمىتواند بناى خانه مورد رهن را خراب كند یا درختان باغ مورد رهن را قطع كند. قانون مدنى، دراین زمینه تصریح مىكند:
«راهن نمىتواند در رهن تصرفى كند كه مانع حق مرتهن باشد، مگر به اذن مرتهن».
در صورتى كه تصرفات مزبور به اذن مرتهن انجام گیرد، اینگونه تصرفات، ممنوع نمىباشد، زیرا حكم قانون براى حمایت از حق مرتهن مىباشد و او خود مىتواند از حق خویش صرف نظر نماید و به راهن درانجام چنین تصرفاتى اذن دهد. راهن مىتواند هر گونه تصرفى كه منافى با حق مرتهن نباشد، در عین مورد رهن انجام دهد، خواه آنكه براى مورد رهن نافع نباشد، مانند اینكه راهن رنگ اطاقها و یا شكل حوض و باغچه خانه مورد رهن را تغییر دهد، و خواه آنكه براى عین مرهونه نافع باشد، مانند اینكه تعمیرات مورد نیاز را براى بقاى عین مرهونه انجام دهد و یا آن را به گونهاى تغییر دهد كه موجب افزایش قیمت آن یا جلب مشترى بیشتر گردد؛ چنانكه مورد رهن زمین بایر باشد و راهن آن را شخم بزند و كود بپاشد و در آن كشت كند، و اگر باغ است درختان خشك آن را از زمین بیرون آورد و به جاى آن از نو، نهال بكارد.
راهن مىتواند عین مرهونه را با قید آنكه وثیقه دین است، به سببى از اسباب مثل بیع و هبه به دیگرى انتقال دهد. زیرا این انتقال با حق مرتهن منافاتى ندارد و ضررى به او وارد نمىآورد و مانند آن است كه مال شخص ثالث نزد داین رهن باشد. همچنین راهن مىتواند هر تصرفى در منافع عین مرهونه انجام دهد و از آن به طور متعارف بهرهبردارى كند. زیرا منافع در رهن داخل نمىباشد. مثلاً مىتواند درخانهاى كه به رهن گذارده سكونت كند یا براى چند ماه آن را به دیگرى اجاره دهد، ولى نمىتواند آن را براى مدت طولانى كه از ارزش آن بكاهد، به دیگرى اجاره دهد. از این رو، ماده 794ق.م. تصریح مىكند:
«راهن مىتواند در رهن تغییراتى بدهد یا تصرفات دیگرى كه براى رهن نافع باشد و منافى حقوق مرتهن هم نباشد، به عمل آورد بدون اینكه مرتهن بتواند او را منع كند. در صورت منع، اجازه با حاكم است».
در صورتى كه راهن بدون اذن مرتهن معاملهاى انجام دهد كه با حق او منافات داشته باشد، مانند اینكه راهن عین مرهونه را بدون قید حق مرتهن به سببى از قبیل بیع و صلح به دیگرى انتقال دهد و یا مجدداً رهن گذارد، معامله او نافذ نمىباشد و منوط به اجازه مرتهن است، زیرا این معاملات اگر چه توسط مالك انجام گرفته، ولى چون مورد معامله، متعلق حق مرتهن بوده و در انتقال، حق او رعایت نشده است در حكم معامله فضولى مىباشد.
اگر راهن بدون اذن مرتهن، مورد رهن را به دیگرى بفروشد و مرتهن طلب خود را از خریدار مطالبه كند، نمىتوان ادعا نمود كه بیع باطل است، زیرا عمل مرتهن در این مورد در حكم تنفیذ بیع یاد شده مىباشد. حكم شماره 1293 شعبه ششم دیوانعالى كشور، مورخ 1326/7/29 در این باره مقرر مىدارد:
«در صورتى كه راهن ملك خود را به دیگرى بفروشد و مرتهن طلب خود را از خریدار مطالبه نماید، در حقیقت مرتهن امضاى معاملهاى را كه قبل از انقضاى مدت رهن به عمل آمده، نموده است و بنابراین، معامله راهن نسبت به ملك مرهون، تصرفى نبوده كه منافى حق مرتهن باشد و استناد دادگاه به ماده 793 ق.م. در بى اثر بودن معامله (به عنوان اینكه راهن حق انتقال عین مرهونه را نداشته) صحیح نخواهد بود».
چنانچه مرتهن به راهن اذن دهد كه مورد رهن را به سببى از قبیل بیع به دیگرى منتقل نماید و یا بیعى را كه توسط او صورت گرفته، اجازه و تنفیذ كند، بیع صحیح و نافذ است و عقد رهن باطل مىشود. پس از بیع، لازم نیست كه راهن، ثمن عین مرهونه را به رهن بگذارد، مگر آنكه مرتهن به صورت مشروط اذن داده باشد؛ بدین معنا كه اذن او به فروش رهن، مقید به آن بوده باشد ثمن به عنوان رهن قرار گیرد. بنابراین عقد رهن باطل گردیده و مرتهن حقى نسبت به ثمن عین مرهونه ندارد. حق مرتهن نسبت به رهن، زمانى ساقط مىگردد كهبیع محقق گردد. مرتهن، مىتواند پیش از بیع، از اذن خویش رجوع كند؛ در این صورت راهن نمىتواند به فروش رهن اقدام كند.
برخى از فقها، در مسأله مورد بحث تفصیل را برگزیدهاند. ایشان حكم مزبور را تنها در صورتى جارى مىدانند كه دین راهن مؤجَّل بوده و هنوز اجل آن فرا نرسیده باشد، و گرنه در صورتى كه دین او از اول حالّ بوده یا آنكه زمان پرداخت آن فرارسیده باشد، معتقدند كه مقتضاى عقد رهن آن است كه مرتهن نسبت به ثمن معامله، صاحب حق باشد. در نتیجه، عوض معامله به جاى عین مرهونه قرار مىگیرد.
3 - اذن راهن در فروش رهن
اگر چه مقتضاى عقد رهن آن است كه عین مرهونه وثیقه دین راهن باشد و در صورت تأخیر راهن در پرداخت دین مرتهن بتواند از طریق فروش رهن به طلب خویش دستیابد و شرط بر خلاف آن طبق قانونى مدنى باطل مىباشد، لیكن مرتهن نمىتواند بدون اذن راهن، خود به فروش رهن اقدام كند. بلكه فروش رهن باید توسط راهن یا به اذن او انجام گیرد. ممكن است تصور شود كه چنین بیعى كه بدون اذن راهن صورت گرفته است صحیح باشد، ولى مبیع تا زمانى كه رهن فك نشده است، در حالت رهن باقى مىماند. حكم شماره 3288 دیوانعالى كشور، مورخه 1308/8/27، چنین تصورى را مردود شمرده، اعلام مىدارد:
«اگر مرتهن بدون اجازه راهن عین مرهونه را به معرض بیع درآورد، معامله باطل خواهد بود و حكم محكمه در چنین صورتى به اینكه عین مرهونه مادامى كه رهن فك نشده است به عنوان رهن در ید شخص خریدار بماند، با قانون وفق نمىدهد».
در صورتىكه دین حال باشد و یا اگر مؤجَّل است، اجل آن فرارسیده باشد، ولى راهن بدون آنكه به پرداخت دین خویش اقدام كند، نه خود رهن را بفروشد و نه به مرتهن اذن فروش آن را دهد، مرتهن مىتواند به حاكم رجوع نماید. حاكم نیز راهن را به تأدیه دین یا فروش رهن اجبار مىكند. ماده 779 ق.م. در این مورد مقرر مىدارد:
«هر گاه، مرتهن براى فروش عین مرهونه وكالت نداشته باشد و راهن هم براى فروش آن و اَداى دین حاضر نگردد، مرتهن به حاكم رجوع مىنماید تا اجبار به بیع یا اداى دین به نحو دیگر بكند».
اگر مدیون از اجراى حكم امتناع كند و اجبار او ممكن نباشد، رهن از سوى مقامات صالح به فروش مىرود و از محل آن طلب مرتهن پرداخت مىشود.
با توجه به ماده 777 ق.م. مرتهن در موارد زیر مىتواند خود به فروش مال مرهون اقدام كند:
الف - در صورتىكه در ضمن عقد رهن یا عقد لازم دیگرى، راهن به مرتهن در فروش عین مرهونه وكالت داده باشد.
ب - چنانچه در ضمن عقد رهن یا عقد لازم دیگرى، راهن به مرتهن در فروش رهن اذن داده باشد.
ج - اگر پس ازعقد رهن، راهن به مرتهن در فروش عین مرهونه وكالت یا اذن دهد و تا زمانى كه او به فروش اقدام مىكند راهن او را عزل نكرده یا از اذن خویش رجوع نكرده باشد.
ماده 777 ق.م. این گونه مقرر مىدارد:
«در ضمن عقد رهن یا به موجب عقد على حده، ممكن است راهن مرتهن را وكیل كند كه اگر در موعد مقرر، راهن قرض خود را ادا ننموده، مرتهن از عین مرهونه یا قیمت آن، طلب خود را استیفا كند ونیز ممكن است قرار دهد و كالت مزبور بعد ازفوت مرتهن با ورثه او باشد و بالاخره ممكن است كه وكالت به شخص ثالث داده شود».
اگر مرتهن بدون آنكه از طرف راهن براى انجام این امر وكیل یا مأذون باشد، اقدام به فروش عین مرهونه بنماید، معامله فضولى مىباشد و راهن مىتواند بیع رهن را تنفیذ یا رد كند. در صورتىكه راهن بیع مزبور را اجازه كند، به جز آنكه طرفین به گونهاى دیگر توافق كنند، ثمن به جاى مبیع در رهن قرار مىگیرد، زیرا ظاهر فروش عین مرهون از طرف مرتهن و اجازه راهن، توافق در تبدیل مورد رهن مىباشد. از این رو پس از انقضاى مدت دین، مرتهن مىتواند از محل ثمن، طلب خویش را استیفا كند، اگر چه مورد رهن از جنس دین باشد، زیرا دین كلى فىالذمه مىباشد، ولى ثمن عین خارجى است.
4 - اذن واهب در قبض عین موهوبه
قبض، از شرایط صحت عقد هبه مىباشد. تا زمانى كه عین موهوبه در اختیار متّهب قرار نگیرد، هبه تحقق نمىیابد. با این حال برخى از فقیهان، قبض را شرط صحت هبه نمىدانند، بلكه آن را شرط لزوم هبه به شمار مىآورند. ایشان بر این عقیدهاند كه با ایجاب و قبول هبه واقع مىشود و متّهب، مالك عین موهوبه مىگردد، ولى عقد هبه جایز است و واهب مىتواند تا زمانى كه عین موهوبه را به متهب تسلیم نكرده است، آن را برهم زند. پس از تحقق قبض، عقد هبه لازم مىگردد. قانون مدنى، به پیروى ازقول اول كه نظریه مشهور فقهاى امامیه مىباشد، در ماده 798 مقرر مىدارد:
«هبه واقع نمىشود مگر با قبول وقبض متهب اعمازاینكه مباشر قبض خود متّهب باشد، یا وكیل او و قبض بدون اذن واهب اثرى ندارد».
قانونگذار، ذیل ماده فوق با عبارت «و قبض بدون اذن واهب اثرى ندارد» به بى اثر بودن قبضى كه بدون اذن واهب انجام گیرد، اشاره مىكند. این موضوع به هبه اختصاص ندارد و در تمامى عقودى كه قبض شرط صحت آن است، باید قبض با اذن همراه باشد. اصل، عدم ترتب اثر بر چنین قبضى است كه بدون اذن واهب انجام گرفته است. همچنین استصحاب اقتضا دارد كه عین موهوبه هنوز در ملكیت واهب باشد، به ویژه بنا بر نظریهاى كه قبض راشرط صحت هبه مىداند.
فقیهان امامیه، بر نقش اذن واهب در قبض عین موهوبه تأكید كردهاند و برخى بىاثر بودن قبض بدون اذن را امرى اجماعى دانستهاند. بنابراین چنانچه متّهب بدون اذن واهب عین موهوبه را قبض نماید، هبه تحقق نیافته، واهب مىتواند بازگشت آن را بخواهد. پس از آن، واهب هرگاه بخواهد مىتواند عین را به متّهب تسلیم كند. زیرا قبض اگر چه قانونى نبوده است، ولى اثر عقد را زایل نمىكند و عقد تا قبض محقق شود، یا واهب از هبه رجوع كند، باقى است.
بر طبق نظر قانون مدنى، و با توجه به مبناى آنكه نظریه مشهور فقیهان امامیه است، اذن واهب به قبض باید به قصد قبض مورد هبه باشد. بنابراین اگر قبض به صورت مطلق انجام گیرد، هبه تحقق نخواهد یافت. همچنین اگر واهب به قصد امر دیگرى، مانند ودیعه یا عاریه به متهب اذن در قبض مال بدهد، قبض بىاثر خواهد بود.
عدهاى از فقها، ازنظریه مشهور عدول كرده و صرف قبض را حتى اگر بدون اذن واهب انجام گیرد، براى صحت هبه كافى دانستهاند. آنان این گونه استدلال مىكنند كه: اولاً، اصل، عدم شرطیت اذن مىباشد و در امر خلاف اصل نباید از مورد متیقن تجاوز نمود. قدر متیقن در شرط بودن قبض در صحت عقد هبه، رسیدن مال به دست متهب مىباشد و آن هم تحقق یافته است.
ثانیاً، آنچه كه بر ممنوع بودن قبض بدون اذن دلالت مىكند، تنها حكمى تكلیفى است واثر وضعى قبض را زایل نمىگرداند.
اگر عین موهوبه پیش از هبه در اختیار متهب باشد، قبض جدید لازم نیست. همچنین براى تحقق هبه گذشتن مدتى كه عرفاً براى قبض لازم است و نیز اذن جدید به متهب در قبض، ضرورتى ندارد؛خواه عین موهوبه به عنوان ودیعه یا عاریه و مانند آن در دست متهب باشد یا آنكه متهب آن را غصب كرده باشد. از این رو قانون مدنى مىگوید:
«در صورتىكه عین موهوبه در يَد متهب باشد، محتاج به قبض نیست».
عدهاى از فقها، بین موردى كه قبل از عقد متهب مال را به اذن واهب قبض كرده باشد، و بین موردى كه بدون اذن در اختیار گرفته، فرق گذارده، و در مورد اخیر قبض مجدد را لازم مىدانند، زیرا در موردى كه متهب بدون اذن واهب، مال راتصرف نموده باشد، مانند مورد غصب، تصرف او قانونى شناخته نمىشود.
در صورتىكه قبل از قبض عین موهوبه، متهب آن را تلف كند و یا سبب تلف آن شود، هبه باطل مىگردد و متهب ضامن بدل آن است. زیرا مال مورد هبه قبل از قبض هنوز در ملكیت واهب است و هر كس مال دیگرى را تلف كند باید بدل آن را بدهد و نمىتوان تلف مال را قبض مال موهوب دانست. زیرا قبض باید به اذن واهب انجام شود. در صورتى كه واهب به متهب اذن دهد كه مورد هبه را تلف نماید و یا سبب تلف آن گردد، اتلاف مال، قبض شناخته مىشود.
طبق ماده 802 ق.م:
«اگر قبل از قبض، واهب یا متهب فوت كند هبه باطل مىشود».
بنابراین ورثه در قبض قائم مقام مورث خود نمىشوند. چنانچه آنان بخواهند آن مال را به كسى كه مورث هبه نموده بود هبه كنند، باید عقد جدیدى منعقد نمایند. ماده مزبور مطلق مىباشد، از این رو به نظر مىرسد موردى را هم كه واهب پس از اذن به قبض و پیش از انجام قبض، فوت كند در بر مىگیرد.
5 - ضمانت با اذن مدیون
عقد ضمان، مبتنى برانتقال دین است و در اثر آن تعهد مدیون به ذمه ضامن منتقل شده، مدیون اصلى برىّالذمه مىگردد. طبق ماده 698 ق.م.:
«بعد ازاینكه ضمان به طور صحیح واقع شد، ذمه مضمونعنه برىّ و ذمه ضامن به مضمونله مشغول مىشود».
اما آیا در اثر ضمان مضمونعنه در برابر ضامن متعهد مىگردد و در نتیجه ضامن مىتواند به مضمون عنه رجوع كند؟
در فقه امامیه، اصل بر آن است كه با ضمان، مضمون عنه به ضامن مدیون نشود.تنها در صورتى مضمونعنه در برابر ضامن مدیون مىگردد كه ضمان به اذن او انجام گرفته باشد. بنابراین هرگاه مدیون به ضمان اذن نداده باشد، ضمانت تبرعى محسوب مىگردد. در قانون مدنى، به صراحت این اصل ذكر نشده است، ولى مىتوان آن را از نحوه بیان ماده 267 دریافت:
«... كسى كه دین دیگرى را ادا مىكند، اگر با اذن باشد حق مراجعه به او دارد و الاّ حق رجوع ندارد».
ناگفته نماند كه ملاك در مدیون شدن مضمونعنه به ضامن، اذن به ضمان مىباشد نه اذن به تأدیه دین. بنابراین در صورتىكه ضمان تبرعى تحقق یافت، اذن مضمونعنه به ضامن در تأدیه، هیچگونه تأثیرى در مدیون بودن او نخواهد داشت، زیرا همانگونه كه گذشت،با ضمان دین به ذمه ضامن منتقل مىشود و چنانچه بدون اذن مدیون انجام گیرد، او در برابر ضامن نیز مسئول دین نخواهد بود. بنابراین اذن یا امر مضمونعنه به تأدیه دین به منزله آن است كه شخص اجنبى به مدیون اذن دهد یا امر كند كه دین خود را بپردازد؛ روشن است كه اذن یا امر مزبور اذن دهنده را مدیون نمىسازد. بالعكس چنانچه ضمان به اذن مضمونعنه انجام گیرد، و ضامن بدون اذن او و یا با وجود مخالفت او، دین را پرداخت كند، دین مضمونعنه به ضامن كه، در اثر اذن به ضمان حادث شده است، ساقط نمىگردد.
طبق ماده 715 ق.م:
«هرگاه دین مدت داشته و ضامن قبل از موعد آن را بدهد، مادام كه دین حالّ نشده است. نمىتواند از مدیون مطالبه كند».به نظر مىرسد، در صورتىكه پرداخت پیش از موعد، به در خواست مضمونعنه یا اذن او باشد ضامن مىتواند قبل از حال شدن دین آن را از مضمونعنه مطالبه كند. زیرا اذن مضمونعنه به تأدیه قبل ازموعد، دلیلى است بر آن كه مضمونعنه خود مدت راساقط كرده است.
در صورتى كه دین حال باشد، چنان كه ماده 716 ق.م. تصریح مىكند، هر وقت ضامن ادا كند مىتواند به مضمونعنه رجوع كند، هر چند ضمان مدت داشته و موعد آن نرسیده باشد. زیرا دین اصلى حال است و مدت تعیین شده در ضمان، نسبت به ضامن است و به مدیون ارتباطى ندارد. از این رو هرگاه ضامن مدت ضمان را ساقط كند و دین راپیش از موعد بپردازد، مىتواند آن را از مضمونعنه مطالبه كند.
با این حال، در صورتىكه مدیون اصلى به ضمان مؤجل اذن داده باشد و ضامن پیش از فرا رسیدن مدت دین را بپردازد، نمىتواند تا پیش از انقضاى مدت ضمان به مضمونعنه رجوع كند. چراكه از اذن مزبور چنین برمىآید كه مدیون اصلى، ضمان را با این قید پذیرفته است كه دین خود را به ضامن به صورت مؤجَّل بپردازد.
اگر ضامن بیش از مقدار دین به داین بپردازد، مقدار زیاده را نمىتواند از مضمونعنه مطالبه كند. ولى اگر مضمونعنه در پرداخت زیاده به او اذن داده باشد، مانند آن است كه پرداخت مقدار زاید را تعهد كرده باشد. از این رو قانون مدنى مقررمىدارد:
«اگر ضامن زیادتر از دین به داین بدهد، حق رجوع به زیاده ندارد، مگر در صورتىكه به اذن مضمونعنه داده باشد».
در صورتىكه مضمونعنه به ضامن در ضمان اذن دهد، ولى ضامن بیش از مقدار دین ضمانت كند و پس از ضمان، مضمونعنه به ضامن اذن دهد آنچه را ضمانت كرده به داین بپردازد، ماده فوق جارى نمىباشد، زیرا اذن مضمونعنه به ضامن به پرداخت آنچه به وسیله ضمان در گذشته مدیون شده است، همانند اذن شخص اجنبى به مدیون در تأدیه دین خود مىباشد كه اذن دهنده را متعهد نمىسازد.
در پایان، یادآورى این نكته جا دارد كه نقش اذن مدیون در رجوع پرداخت كننده دین به او تنها به اذن به ضمان اختصاص ندارد. به طور كلى هر كس مىتواند تعهد دیگرى را ایفا كند و اگر ایفاى تعهد دیگرى به اذن متعهد انجام گیرد تأدیه كننده، حق دارد نسبت به آنچه پرداخته به متعهد رجوع كند.
ماده 267 ق.م. در این باره مقرر مىدارد:
«ایفاى دین از جانب غیر مدیون هم جایز است اگر چه از طرف مدیون اجازه نداشته باشد، ولیكن كسى كه دین دیگرى را اَدا مىكند اگر با اذن باشد حق مراجعه به او دارد و الاّ حق رجوع ندارد».
6 - اذن ولى در نكاح قبل از بلوغ
بر اساس قانون مدنى، نكاح - صغیر اعم از پسر یا دختر - قبل از بلوغ ممنوع است. اما در صورتىكه نكاح صغیر با اذن ولىّ انجام گیرد صحیح و نافذ مىباشد، خواه آنكه ولىّ خود به این امر مبادرت نماید یا به دیگرى اذن یا وكالت دهد كه عقد نكاح رابراى صغیر منعقد كند.
طبق نظر مشهور فقها، پسر و یا دختر صغیر پس از بلوغ نسبت به عقد انجام شده توسط ولىّ، حق خیار ندارد. همچنین اصل لزوم و استصحاب نیز این نظر را تأیید مىكند.( با این حال برخى از فقها بر این باورند كه آن دو پس از بلوغ، داراى حق خیارند.
پارهاى از فقیهان در مسئله بالا نظریه سومى را ارائه كرده و در این مورد قائل به تفصیل شدهاند.به نظر ایشان، صغیر به دلیل آن كه با نكاح، نسبت به مهر و نفقه متعهد مىگردد، پس از بلوغ در قبول یا ردّ نكاح حق خیار دارد، در حالى كه صغیره چنین تعهدى بر دوش نمىگیرد و در نتیجه، نكاح نسبت به او لازم مىباشد.
اذن ولىّ باید با مراعات مصلحت پسر یا دختر همراه باشد. مثلاً ولىّ نباید بدون آنكه مصلحت اقتضا كند، دختر صغیر را به كمتر از مهرالمثل شوهر دهد، یا نباید صغیر یا صغیره را به عقد كسى درآورد كه به عیوبى مبتلاست كه از نظر قانون مجوز فسخ عقد نكاح مىباشد و یا با وجود دو خواستگار متفاوت، نباید دختر را به كسى شوهر دهد كه عرفاً شایستگى آن كمتر است. این است كه تبصره ماده 1041 ق.م. اصلاحى مورخ 1370/8/14 اشعار مىدارد:
«عقد نكاح قبل از بلوغ با اجازه ولىّ و به شرط رعایت مصلحت مولّىعلیه صحیح مىباشد».
در صورتىكه ولىّ در اذن به نكاح صغیر یا صغیره مصلحت او رانادیده بگیرد، در صحت وعدم صحت عقد دو نظریه وجود دارد: گروهى از فقها، معتقدند عقد مذكور به كلى باطل است و اجازه صغیر یا صغیره پس از بلوغ موجب صحت آن نمىگردد. برخى دیگر بر این باورند كه چنین نكاحى صحیح است، ولى به صورت فضولى واقع شده و موقوف بر آن است كه صغیر یا صغیره پس از بلوغ آن را اجازه دهند، یا رد كند، كه در صورت اجازه، عقد صحیح و در صورت رد باطل مىباشد.
قانون مدنى، به ضمانت اجراى نكاحى كه در آن ولىّ مصحلت صغیر یاصغیره را در نظر نگیرد اشاره نكرده است، اما از آنجا كه قانون، صحت نكاح را به رعایت مصلحت مولىعلیه مشروط كرده است، مىتوان در یافت كه از نظر قانون مدنى، چنین نكاحى باطل به شمار مىآید. با این حال، این احتمال وجود دارد كه صحت در ماده یاد شده، همانند بعضى موارد به كار رفته در قانون مدنى در مقابل عدم نفوذ باشد، نه بطلان، كه در این صورت از نظر قانون مدنى چنین عقدى با اجازه پسر یا دختر صغیر پس از بلوغ صحیح مىباشد و قانون مدنى از نظریه دوم پیروى كرده است.
در صورتىكه ولىّ با مراعات مصلحت، دختر یا پسر صغیرى را به عقد نكاح درآورد، عقد صحیح و لازم مىباشد و كودك پس از بلوغ در اجازه یا رد نكاح، خیارندارد.
مسئلهاى كه مطرح مىشود آن است كه با توجه به ممنوع بودن نكاح پیش از بلوغ، اگر دختر یا پسر غیربالغى خود به نكاح اقدام كند، ضمانت اجراى عمل اوچیست ؟
پارهاى از فقها، عقد صغیر را - خواه ممیز و خواه غیر ممیز و چه براى خود و چه به وكالت از دیگرى - باطل مىدانند. زیرا براى عبارت صغیر چه در نكاح و چه در عقود دیگرى اعتبارى نمىشناسند.درمقابل برخى دیگر نكاح صغیر ممیز را باطل نمىدانند. به نظر این گروه نكاح صغیر ممیز به لحاظ اینكه دلیلى بر فقدان اراده حقوقى او وجود ندارد، در صورتىكه به اذن ولىّ انجام گیرد صحیح و نافذ و در غیر آن صورت موقوف به اجازه یا رد ولىّ مىباشد كه در صورت تنفیذ ولىّ نافذ خواهد بود.
باتوجه به اینكه قانون مدنى اعمال حقوقى صغیر را غیر نافذ و نه باطل، شمرده است، به نظر مىرسد نظر قانون مدنى با عقیده اخیر موافق باشد.
7 - اذن ولىّ در نكاح دختر باكره
الف - مطالعه قوانین و رویه قضایى
قانون مدنى در ماده 1043، اذن پدر یاجد پدرى را در نكاح دختر باكره لازم شمرده است. هر چند دخالت در ازدواج دخترى كه به سن بلوغ رسیده است، بر خلاف اصول و قواعد مىباشد، ولى قانونگذار براى حمایت از نهاد مهم خانواده و پیشگیرى از انحرافات اجتماعى چنین حكمى را مقرر نموده است. زیرا دختران به دلیل كمتجربگى و یا غلبه عواطف و احساسات، ممكن است بدون بررسى كافى و بدون در نظر گرفتن مصلحت خود، به ازدواجى نامناسب اقدام كنند و گرفتار هوسبازى مردان هرزه و ناپاك شوند. قانون مدنى در این حكم از نظر رایج میان فقیهان معاصر پیروى كرده است.
اعتبار اذن ولىّ در مورد نكاح دختر باكره مىباشد. از این رو پدر یا جد پدرى بر ازدواج پسرى كه به حد بلوغ و رشد رسیده یا دختر ثيّبه ولایتى ندارد.
ماده 1043 ق.م. قبل از اصلاحیه سال 1361 این گونه مقرر مىداشت:
«نكاح دخترى كه هنوز شوهر نكرده است، اگر چه بیش از 18 سال تمام داشته باشد، متوقف به اجازه پدر یا جدّ پدرى اوست...».
در اصلاحیه سال 1361 چون دیگر سن 18 سال، براى رشد موضوعیتى نداشت و ملاك سن ازدواج، همان سن بلوغ معین گردید، عبارت «سن 18 سال تمام» به عبارت «سن بلوغ» تبدیل گردید.
با این حال حتى پس از اصلاح سال 1361، ماده یاد شده به گونهاى تنظیم شده بود كه اذن را در مورد «دخترى كه هنوز شوهر نكرده است» لازم مىدانست، در حالى كه در فقه ملاك لزوم اذن «باكره بودن» دختر، عنوان شده است. عبارت ماده مزبور این توهم را ایجاد مىكرد كه اگر دخترى ازدواج كند، اما نكاح، مزبور پیش از ازاله بكارت به دلیلى از قبیل طلاق یا فوت شوهر منحل گردد، اذن یا اجازه ولىّ در نكاح بعدى او لازم نیست؛ هر چند این توهم با مراجعه به فقه امامیه كه از منابع مهم قانون مدنى مىباشد برطرف مىگردید. اصلاحیه آبان ماه 1370 با تغییر این ماده ابهام مزبور را بر طرف ساخت و آن را این چنین تغییر داد:
«نكاح دختر باكره، اگر چه به سن بلوغ رسیده باشد، موقوف به اجازه پدر یا جد پدرى اوست...».
هر چند در ماده بالا ملاك اذن «باكره بودن دختر» ذكر شده است، ولى با توجه به مبناى فقهى آن در صورتىكه بكارت دختر به سببى غیر از نزدیكى مانند پرش، جراحى، بیمارى و مانند آن از بین رود، اعتبار اذن پدر یا جد پدرى به قوت خود باقى است.
در صورتى كه بكارت دختر در اثر زنا یا شبهه زایل گردد، ولایت پدر یا جد پدرى ساقط مىشود و اذن ولىّ لازم نمىباشد. زیرا در ماده 1043 ق.م. «دخترباكره» به عنوان موضوع براى اعتبار اذن تعیین شده است. با این حال، برخى از فقها براین عقیدهاند كه تنها زوال بكارت از طریق نكاح صحیح موجب سلب اعتبار اذن ولىّ مىگردد. از این رو اگر دختر از طریق شبهه یا زنا بكارت خویش را از دست دهد، هنوز در حكم باكره است و براى نكاح نیاز به ولىّ خود دارد.
نظریات عدهاى از فقیهان امامیه و همچنین رویه قضایى، نظر اول را كه از قانون مدنى نیز استنباط گردید، تأیید مىكند. در ابتدا آراى متناقضى از شعب دادگاه مدنى خاص و دیوانعالى كشور صادر گردید: در دو مورد مشابه، دختر و پسرى بدون اذن پدر عقد نكاح واقع ساخته و عمل زناشویى هم انجام داده بودند كه دادگاه در اثر شكایت پدر، حكم به بطلان نكاح داد. دختر و پسر یاد شده، بار دیگر بدون اذن پدر به عقد یكدیگر درآمدند و باز پدر به دادگاه شكایت كرد و ابطال عقد را درخواست نمود. دراین مورد یك شعبه دادگاه، عقد دوم را به دلیل آنكه به هنگام عقد، دختر باكره نبوده (و اذن پدر لازم نبوده است) صحیح دانست. ولى شعبه دیگر به لحاظ آنكه بكارت دختر بدون وجود عقد صحیح و از راه نامشروع زایل گردیده، به بطلان عقد دوم رأى داد. هیئت عمومى دیوانعالى كشور، پس از بررسى این موضوع در تاریخ 1363/1/29 رأى ذیل را به عنوان رأى وحدت رویه صادر كرد:
«با توجه به نظر اكثر فقها و به ویژه نظر مبارك حضرت امام -مدظله العالى- در حاشیه عروةالوثقى و نظر حضرت آیتاللَّه العظمى منتظرى كه در پرونده منعكس است و همچنین با عنایت به ملاك صدر ماده 1043 قانون مدنى، عقد دوم از نظر این هیئت صحیح و ولایت پدر نسبت به چنین عقدى ساقط است و مشروعیت دخول قبل عقد از شرط صحت عقد و یا شرط سقوط ولایت پدر نیست و دخول مطلقاً (مشروع باشد یا غیر مشروع) سبب سقوط ولایت پدر مىشود. بنابراین، رأى شعبه نهم مدنى خاص، موضوع دادنامه شماره 279/9، مورخ 1359/11/28 دایر بر صحت عقد دوم، طبق موازین شرعى و قانونى صادر شده و صحیح است و این رأى براى محاكم در موارد مشابه لازم الاتباع است».ب - موارد سقوط اعتبار اذن ولى
در پارهاى ازموارد، اعتبار اذن ولىّ ساقط مىگردد ودختر باكره مىتواند بدون اذن پدر یاجد پدرى خویش اقدام به ازدواج كند. چنین ازدواجى صحیح و نافذ مىباشد. این موارد را به اختصار درپىآوریم:
1 - منع غیر موجه ولىّ:
چنانكه پیشتر به آن اشاره شد، هدف قانونگذار از معتبر دانستن اذن ولىّ در نكاح دختر باكره حفظ مصالح دختر، خانواده و جامعه مىباشد. درصورتىكه ولىّ از اختیار خویش سوءاستفاده كند و بدون دلیل یا به دلیلى غیرموجه از ازدواج دختر باكره با همسر مناسب و شایسته جلوگیرى كند، وجهى براى بقاى اعتبار اذن او نمىماند. ازاین رو قانون مدنى در ذیل ماده 1043 اعلام مىكند:
«... و هرگاه پدر یاجد پدرى بدون علت موجه از دادن اجازه مضایقه كند، اجازه او ساقط است و در این صورت، دختر مىتواند با معرفى كامل مردى كه مىخواهد با او ازدواج نماید و شرایط نكاح و مهرى كه بین آنها قرار داده شده، پس از اخذ اجازه از دادگاه مدنى خاص به دفتر ازدواج مراجعه و نسبت به ثبت ازدواج اقدام كند».
چنانكه از ماده بالا برمىآید، صرف اجتناب پدر از دادن اذن، بدون علت موجه، اعتبار اذن او را ساقط مىكند. در حالى كه تاپیش از اصلاح ماده فوق در سال 1370، دختر باكره براى ازدواج باید به دادگاه مراجعه مىنمود و دادگاه پس از ناموجه تشخیص دادن علت منع، اذن به نكاح راصادر مىكرد.
رجوع به دادگاه و اثبات ناموجه بودن دلیل منع، برخلاف نظر فقیهان امامیه بوده و بیشتر با رأى فقهاى اهل تسنن سازگار مىباشد. قوانین برخى از كشورهاى اسلامى كه متخذ ازفقه عامه مىباشد، رجوع به دادگاه را لازم دانسته است. ماده 12 قانون خانواده الجزایر مقرر مىدارد:
«لایجوز للولىّ أن یمنع من فى ولایته من الزّواج اذا رغبت فیه و كان اصلح لها و اذا وقع المنع فللقاضى أن یأذن به...».
همچنین ماده 2 قانون احوال شخصیه سوریه در این زمینه تصریح مىكند:
«الكبیرة التى اتمت السّابعة، عشرة اذا ارادت الزّواج یطلب القاضى من وليّها بیان رأیه خلال مدّة یجدّدها له فاذا لم یعترض او كان اعتراضه غیر جدیر بالاعتبار یأذن القاضى بزواجها بشرط الكفائة».
شوراى نگهبان، به هنگام اظهار نظر در مورد اصلاحیه قانون مدنى مصوب مجلس شوراى اسلامى، ماده 1043 راكه همانند گذشته، مراجعه دختر به دادگاه و اخذ اذن را براى نكاح لازم مىشمرد، خلاف شرع تشخیص داد و در نامه مورخ 1370/6/6، خطاب به مجلس شوراى اسلامى اعلام داشت:
«الزام دختر به مراجعه به دادگاه و گرفتن اذن در صورت مضایقه ولىّ از دادن اجازه بدون علت موجه، با موازین شرع مغایر است...».
در نتیجه مجلس شوراى اسلامى، ماده بالا رابهصورتىكه ذكر گردید، اصلاح نمود.
اگر دختر بدون مراجعه به دادگاه با مرد همكفو خویش ازدواج كند، نمىتوان نكاح او را باطل دانست. در حقیقت، ثبت ازدواج و گرفتن اذن از دادگاه مدنى خاص از شرایط نكاح نبوده، عدم مراعات آن صرفاً تخلف قانونى (نه شرعى) به حساب مىآید.
2 - عدم دسترسى به ولىّ:
درصورتىكه پدر یا جد پدرى غایب بوده، به آنها دسترسى نباشد، طبق نظر فقیهان امامیه دختر مىتواند بدون اذن ولىّ با همسر شایسته و همتاى خویش ازدواج كند. ماده 1044 ق.م. اصلاحى سال 1370، به تبع فقه(39) این چنین مقرر مىدارد:
«در صورتى كه پدر یا جد پدرى در محل حاضر نباشند و استیذان از آنها نیز عادتاً غیر ممكن بوده و دختر نیز احتیاج به ازدواج داشته باشد، وى مىتواند اقدام به ازدواج نماید».
3 - حجر یا فوت ولىّ:
اگر پدر یا جد پدرى دختر به علتى محجور و تحت قیموميّت باشد، اذن شخص دیگرى مانند قيّم او لازم نمى باشد. همچنین اگر پدر یا جد پدرى دختر از دنیا رفته باشند، دختر مكلّف به كسب اذن شخص دیگرى نیست و اعتبار اذن ولىّ ساقط است. قانون مدنى، به سقوط اعتبار اذن ولىّ درصورت حجر یا فوت او اشاره نكرده است. اما تا پیش از اصلاح سال 1370، ماده 1044 ق.م. با صراحت سقوط اعتبار اذن ولىّ را در مورد حجر بیان مىكرد. این ماده با اشاره به ماده 1043 به صورت زیر تنظیم گشته بود:
«در مورد ماده قبل، اجازه را باید شخص پدر یا جد پدرى بدهد و اگر پدر یا جد پدرى دختر به علتى تحت قیمومیت باشد اجازه قيّم او لازم نخواهد بود».
در اصلاحیه سال 1370 با توجه به مبانى مسلم فقهى، ماده 1044 ق.م. باید به گونهاى تغییر مىیافت كه محجور بودن ولىّ و عدم دسترسى به او هر دو، از موارد سقوط اعتبار اذن ولىّ در مورد نكاح دختر باكره، تعیین مىگردید، اما متاسفانه قانونگذار مورد محجور بودن ولىّ را حذف كرد و مسئله عدم دسترسى به ولىّ را جاىگزین آن نمود.
با این حال، در سقوط اعتبار اذن ولىّ به هنگام حجر یا فوت او، تردیدى وجود ندارد. از اینرو نویسندگان حقوقى پیش از اصلاح سال 1370، با توجه به سابقه فقهى، حكم این موضوع را استنباط مى كردند. اصول و قواعد حاكم بر قانون مدنى، آراى فقیهان امامیه و وحدت ملاك با موضوع ماده 1044 ق.م. این نظر را تأیید مىكند.
ج - ضمانت اجراى نكاح دختر باكره بدون اذن ولى
در صورتى كه دختر رشیده باكرهاى بدون اذن پدر یا جد پدرى یا با وجود مخالفت او ازدواج كند، آیا ازدواج او صحیح است یا خیر؟
اگر پس از ازدواج، پدر یا جد پدرى نكاح یاد شده را تنفیذ كند، ازدواج صحیح است. زیرا، از تغییر ماده 1043 قانون مدنى كه نكاح دختر بالغ باكره را موقوف به اجازه ولىّ مىداند، به خوبى مىتوان دریافت كه اذن یا اجازه هركدام تحقق یابد درصحت و نفوذ نكاح كافى مىباشد. با این حال، اگر پدر از تنفیذ چنین ازدواجى امتناع كند، در بطلان آن در فقه اختلاف نظر وجود دارد و برخى از فقیهان امامیه عقد مزبور را صحیح مىدانند.
نظریات حقوقدانان و رویه دادگاهها نیز، در این مورد متفاوت است. برخى از احكام صادره از دادگاهها مایل به صحت عقد مزبور است. مثلاً شعبه اول دادگاه مدنى خاص تهران در تاریخ 1359/3/12 در پرونده كلاسه 20/58، درخواست پدر مبنى بر اعلام بطلان عقد دخترش را كه بدون اذن او انجام گرفته، مردود شناخته و به صحت عقد مذكور حكم داده است. در رأى دادگاه آمده است:
«بالأخره، پس از بررسى محتویات پرونده و اظهارات خواهان كه دخترش بدون رضایت وى ازدواج كرده و اغفال شده است، باید توجه داشت اولاً: كه موجبات فسخ عقدنامه چند چیز است كه مورد ادعا از مصادیق هیچ یك از آنها نیست و اینكه مراجع عالى قدر رضایت پدر را در ازدواج دختر دوشیزه شرط دانستهاند، اولاً شرط صحت عقد نمىباشد بلكه، شرط كمال عقد است كه جنبه اخلاقى دارد كه احترام به پدر محفوظ بماند. ثانیاً: هیچ یك از كسانى كه حتى اجازه پدر را شرط صحت عقد دانستهاند، ازدواج مجدد دختر رشیدهاى را كه بدون اجازه پدرش به عقد مرد مورد دلخواهش در آمده، پس از مراسم عروسى و زندگى با یكدیگر براى شخص ثالثى جایز نمىداند؛ یعنى ازدواج اول را باطل اعلام نمىكنند... بنابراین ازدواج دو نفر جوان بالغ و رشید... را نمى توان باطل دانست، بلكه ازدواج آنان صحیح است...».
8 - اذن زن به شوهر در نكاح با دختر برادر یا دختر خواهر او
ازدواج مرد با دختر برادر یا دختر خواهر همسر خویش، منوط به اذن همسر است. قانون مدنى، دراین مورد اذن زن را معتبر شناخته، مقرر مىدارد:
«هیچ كس نمىتواند دختر برادر زن و یادختر خواهر زن خود را بگیرد، مگر با اجازه زن خود».
با توجه به آنكه حكم مزبور براى حمایت از همسر اول وضع شده و با توجه به مبانى فقهى این ماده، اذن و اجازه هر دو مىتوانند موجب نفوذ نكاح دوم گردند. پس اگر زوج بدون اذن از زن اول، به ازدواج با برادرزاده یا خواهرزاده او اقدام كند، نكاح او موقوف بر تنفیذ یا رد زن اول است.
عدهاى از فقها، نكاح بدون اذن را باطل مىدانند و اجازه عمه یا خاله را در تصحیح آن مؤثر نمىشناسند.
طبق نظر فقها، ازدواج با نوه خواهر یا نوه برادرزن نیز موقوف به اذن زن است. چراكه، علت حكم در هر دو مشترك مىباشد.
الف - رجوع زن از اذن خویش
اگر عمه و خاله، قبل از آن كه شوهر به ازدواج دوم اقدام كند، از اذن خویش رجوع كنند، حتى اگر شوهر از رجوع او آگاه نشود، نكاح دوم نافذ نخواهد بود و به اجازه یا رد آنان موقوف مىباشد. زیرا رجوع زن اذن را مرتفع مىسازد و مورد همانند، آن خواهد بود كه از ابتدا اذنى محقق نشده باشد.
در صورتى كه پس از نكاح دوم زن از اذن خویش رجوع كند، رجوع در صحت و نفوذ عقد دوم تأثیرى نخواهد داشت. ممكن است، تصور شود كه همانند رجوع قبل از نكاح، با رجوع اذن منتفى گشته، عقد دوم نافذ نمىباشد.
چنین تصورى، به نظر نادرست مىرسد. زیرا نكاح با وجود تمامى شرایط به طور صحیح محقق گردیده است و دلیلى نداریم كه این رجوع، اثر عقدى را كه قبلا محقق شده، از بین ببرد. بر فرض هم، در بقا یا زوال اثر عقد شك كنیم، بقاى آن را استصحاب مىنماییم.
دراینكه صرف رضایت عمه یا خاله كفایت مىكند یا آنكه باید رضایت ابراز گردد، یعنى، اذن محقق شود، دو احتمال وجود دارد.() اما به نظر مىرسد با توجه به اینكه قانون مدنى ملاك را اذن و نه رضایت قرار داده است و با عنایت به اینكه ملاك قراردادن رضایت كه امرى غیر مضبوط است، منشأ نزاع مىگردد، باید رضایت از طریق كاشف قولى یافعلى به صورت اذن تحقق یابد.ب - شرط اسقاط حق اذن
طرح این مسئله، مناسب به نظر مىرسد كه آیا عمّه و یا خاله مىتواند اعتبار اذن خویش را اسقاط نماید. به بیان دیگر، آیا زوج مىتواند در ضمن ازدواج با عمه یا خاله شرط كند كه اذن ایشان در نكاح با برادرزاده یا خواهرزاده آنها ساقط گردد یا خیر؟
از آنجا كه، طبق نظر فقیهان امامیه، اذن مزبور حق نبوده بلكه حكم است و حكم قابل اسقاط نمىباشد، چنین شرطى بر خلاف قانون و طبق بند 3 ماده 232 ق.م. باطل مىباشد.
شرط مىتواند در ضمن عقد به یكى از صورتهاى زیر مندرج گردد:
1 - براساس شرط در ضمن نكاح، عمه یا خاله در نكاح با برادرزاده یا خواهرزاده خویش به زوج وكالت دهد. در این فرض هر چند طبق ماده 679 ق.م. شرط وكالت در ضمن عقد لازم، مانع عزل وكیل مىگردد - از آنجا كه منع عمه یا خاله از عزل وكیل در حقیقت به اسقاط حق اذن بر مىگردد - مىتوان گفت كه او قادر است زوج را از وكالت عزل كند.
2 - ضمن نكاح یا عقد لازم دیگرى بر عمه یا خاله، اذن یا عدم رجوع ایشان از اذن شرط شود كه خود به دو صورت مىتواند در ضمن عقد آورده شود:
اول - شرط فعل: در این فرض، چنانچه پس از عقد، عمه یا خاله از دادن اذن خوددارى نموده یا از اذن خویش رجوع كنند، رجوع تحقق مىیابد. ولى به خاطر تخلف همسر از شرط، زوج مىتواند علیه او در دادگاه اقامه دعوى كند. در اینكه آیا زوج مىتواند همسر خود را به دادن اذن از طریق دادگاه اجبار كند یا نه، برخى از فقیهان دو احتمال ذكر كردهاند.
به نظر مىرسد، اگر چه طبق ماده 237 ق.م.:
«...كسى كه ملتزم به انجام شرط شده است، باید آن را به جا بیاورد و در صورت تخلف، طرف معامله مىتواند به حاكم رجوع نموده، تقاضاى اجبار به وفاى شرط را بنماید».
ولى از آنجا كه رضایت اساس اذن مىباشد و اذن بدون رضایت عرفاً اذن به شمار نمىآید، اجبار عمه یا خاله به دادن اذن ممكن نیست.
دوم - شرط نتیجه: در این فرض، برخى از فقیهان بر این باورند كه حتى اگر عمه یا خاله پس از عقد از اذن خویش رجوع كنند، زوج مىتواند به نكاح با دخترخواهر یا دختربرادر زن مبادرت نماید و نكاح او صحیح است.
ظاهراً اگر مقصود از درج شرط مزبور آن باشد كه اذندهنده حق رجوع از اذن را ندارد و حق او نسبت به رجوع ساقط است، مىتوان گفت كه چنین شرطى به علت مخالفت با قانون باطل است. اما اگر مقصود، سقوط حق اذندهنده نسبت به رجوع از اذن نباشد، شرط صحیح است و عمه یا خاله مىتوانند از اذن خویش رجوع كنند.9 - اذن دولت در ازدواج زن ایرانى با تبعه خارجى
قانون مدنى، ازدواج زن ایرانى با مرد بیگانه را موكول به اذن دولت كرده است. به این اجازه مخصوص كه از طرف دولت در این موارد صادر مىشود پروانه زناشویى مىگویند. ماده 1060 ق.م. در این زمینه مقرر مىدارد:
«ازدواج زن ایرانى با تبعه خارجه در مواردى هم كه مانع قانونى ندارد، موكول به اجازه مخصوص از طرف دولت است».
قانونگذار با لازم دانستن كسب اجازه از دولت در ماده فوق دو هدف را تعقیب مىكند: از یك سو، مصلحت دولت و كشور را لحاظ نموده كه از این جهت وضع ماده فوق جنبه سیاسى دارد. ازطرف دیگر حمایت از حقوق و منافع زن ایرانى را مورد توجه قرار داده است. با توجه به این كه اقوام و ملل مختلف از نظر روابط اخلاقى، اجتماعى، فرهنگى و آداب و رسوم، ویژگىهاى خاص خود را دارند و معمولاً اتباع ایران به ویژه زنان، آنچنان كه باید، از وضعیت بیگانگان آگاه نیستند و غالباً به دست آوردن اطلاعات لازم قبل از ازدواج براى آنان مشكل یا غیر مقدور است، حمایت از زن ایرانى، ضرورت بیشترى مىیابد. قانونگذار با لازم شمردن كسب اجازه مزبور، زنان ایرانى را وا مىدارد كه پیرامون موضوع بیشتر به دقت و تحقیق بپردازند.
صدور پروانه زناشویى، بر اساس شرایطى كه طبق آییننامه زناشویى بانوان ایرانى با اتباع بیگانه غیر ایرانى، در جهت مصلحت زن مقرر گردیده است، انجام مىگیرد. و در صورتى كه شرایط لازم احراز نگردد، پروانه زناشویى صادر نمىشود.
اذن دولت از شرایط صحت نكاح نمىباشد. و چنانچه زن ایرانى بدون پروانه زناشویى به ازدواج با تبعه خارجه اقدام كند، ازدواج او صحیح و نافذ است و دولت نمىتواند آن را ابطال كند. زیرا ماده 1060 قانون مدنى كسب اجازه از دولت را در این گونه موارد از شرایط صحت نكاح به شمار نیاورده است و لحن ماده، به گونهاى نیست كه از آن بطلان ازدواجى كه بدون اذن دولت انجام گرفته است، استنباط شود. روشن است، در صورتى كه ازدواج مزبور شرایط قانونى صحت عقد نكاح را دارا نباشد، مثلاً زن مسلمان ایرانى با مرد غیر مسلمان خارجى ازدواج كند، نكاح باطل است.
این ازدواج، اگر چه ضمانت اجراى مدنى ندارد، ولى داراى ضمانت اجراى كیفرى است. طبق ماده 17 قانون ازدواج، مصوب 1316، هر خارجى كه بدون اجازه دولت با زن ایرانى ازدواج كند، به حبس جنحهاى از یك تا سه سال محكوم خواهد شد. زن نیز در صورتى كه طبق مقررات معاون جرم محسوب شود، مجازات خواهد شد.
لزوم كسب اجازه مخصوص از دولت، به نكاح زن ایرانى با مرد بیگانه اختصاص دارد و ازدواج مرد ایرانى با تبعه خارجه را شامل نمىشود. با این حال، گاهى ازدواج بعضى از مردان ایرانى با زنان بیگانه، به اعتبار شغل و سمت آنان با حیثیت، مصالح و سیاست كشور تعارض پیدا مىكند و باید سیاستگذاران كشور بر این گونه ازدواجها نیز نظارت داشته باشند. قانون مدنى در این جهت پیشبینى لازم را نموده است و مقرر مىدارد:
«دولت مىتواند ازدواج بعضى از مستخدمین و مأمورین رسمى و محصلین دولتى را با زنى كه تبعه خارجه باشد، موكول به اجازه مخصوص نماید».
لازم به یادآورى است كه اذن مزبور نیز شرط صحت نكاح نبوده، از مقررات كشورى مىباشد
10 - اذن صریح به وكیل در نكاح
طبق قاعده، به غیر از مواردى كه منع قانونى موجود باشد، شخص مىتواند در امورى كه خود نسبت به آن ولایت دارد، به دیگرى وكالت یا اذن دهد. در زمینه ازدواج، قانون مدنى به این امر تصریح كرده است. طبق ماده 1071 ق.م.:
«هر یك از مرد و زن مىتواند براى عقد نكاح وكالت به غیر دهد».
كه به وحدت ملاك بین وكالت و اذن، هر یك از مرد و زن مىتواند براى عقد نكاح به شخص ثالث اذن دهد.
حال باید دید كسى كه از طرف زنى در عقد نكاح وكیل یا مأذون است، مىتواند زن را به عقد خود درآورد یا خیر.
قانون مدنى، به شخص وكیل اجازه نمىدهد كه موكّله را براى خود تزویج كند؛ مگر آنكه موكله به او اذن صریح داده باشد. طبق ماده 1072 قانون مدنى:
«در صورتى كه وكالت به طور اطلاق داده شود، وكیل نمىتواند موكله را براى خود تزویج كند، مگر اینكه این اذن صریحاً به اوداده شده باشد».
وكالت یا اذن در نكاح، صورتهاى زیر را بر مىتابد:
الف - مقید: مانند آنكه زن به دیگرى وكالت یا اذن دهد كه او را به نكاح شخص معینى درآورد. در این فرض موكل یا مأذون نمىتواند زن را به نكاح خویش درآورد. زیرا از حدود وكالت یا اذن خارج گردیده، نكاح فضولى خواهد بود. از این رو، ماده 1073 ق.م. مقرر مىدارد:
«اگر وكیل از آنچه كه موكل راجع به شخص یا مهر یا خصوصیات دیگر معین كرده، تخلف كند صحت عقد متوقف بر تنفیذ موكل خواهد بود».
ب - مطلق: چنان كه زن به دیگرى اذن یا وكالت دهد كه او را به نكاح مردى درآورد؛ به این معنا كه زن به نكاح با مرد معینى اذن یا وكالت مىدهد و نه به نكاح با تمامى مردان على البدل، و از آنجا كه مستفاد از اطلاق اذن یا وكالت، تزویج به غیر مى باشد و متبادر آن است كه وكیل غیر از زوجین است، مرد نمىتواند زن را به نكاح خویش درآورد.
ج - عام: در این فرض، زن به دیگرى اذن یا وكالت مىدهد كه او را به عقد ازدواج هر مردى كه بخواهد درآورد؛ یعنى، او در اذن یا وكالت خویش از الفاظى كه دلالت بر عموم دارد مثل هر استفاده مىكند. طبق نظر مشهور فقهاى امامیه، در فرض اخیر، وكیل یا مأذون مىتواند زن را به عقد خود درآورد. زیرا موضوع وكالت امر عامى است كه مىتواند هر فردى از جمله خود وكیل را شامل شود. در حالى كه در صورت اطلاق اذن یا وكالت، موضوع وكالت یا اذن تعمیم ندارد و ازشخص وكیل كه مخاطب موكل است منصرف مىباشد.
با توجه به صدر ماده 172: «در صورتى كه وكالت به طور اطلاق داده شود...» به نظر مىرسد كه، ماده مزبور ناظر به موردى كه وكالت به طور عام داده شود، نمىباشد. پس در نگاه قانون مدنى، در این فرض با توجه به قول مشهور فقها، اذن صریح لازم نیست با این حال استنباط حكم این فرض از قانون مدنى دشوار است.
قانون مدنى، تنها در یك صورت به وكیل اجازه مىدهد كه زن را به ازدواج خود درآورد و آن موردى است كه زن به صراحت به موكل اذن دهد كه مىتواند او را به نكاح خویش درآورد؛ مثل اینكه بگوید: تو وكیلى كه مرا به عقد هر مردى كه بخواهى حتى خودت درآورى.
11 - بقاى اذن پس از استعفاى وكیل
یكى از راههاى انحلال عقد وكالت، استعفاى وكیل است. وكیل در حقیقت با استعفا، خود را از وكالت عزل مىكند. آن گاه جاى این پرسش خواهد بود كه آیا وكیل پس از استعفا مىتواندبه استناد اذن در ضمنوكالت به اقدامات خویش ادامه دهد یا خیر.
پیش از بررسى موضوع، مناسب است كه به تفاوت مسئله فوق با مسئله عزل وكیل قبل از اطلاع او، توجه شود. قانون مدنى، در مورد عزل وكیل توسط موكل مقرر مىدارد:
«تمام امورى كه وكیل قبل از رسیدن خبر عزل به او، در حدود وكالت خود بنماید، نسبت به موكل نافذ است».
طبق این ماده، وكیل حق دارد تا زمانى كه از خبر عزل توسط موكل آگاه نشده است، به اقدامات خویش در امر وكالت ادامه دهد. منشأ حكم یاد شده، آن است كه تا زمانى كه وكیل از عزل آگاهى نیابد در حقیقت عزل محقق نشده و وكالت به حال خود باقى است. پس تصرفات وكیل كماكان نافذ است. اما مسئله استعفاى وكیل از این قبیل نیست. چرا كه به مجرد استعفاى وكیل، وكالت منحل مىگردد، خواه موكل از آن آگاهى یابد یا به آن جاهل باشد. زیرا وكالت از عقود جایز مىباشد و در عقد جایز هر یك از طرفین مىتواند آن را در حضور و غیاب طرف عقد بر هم بزند و علم طرف دیگر شرط انحلال عقد جایز نمىباشد؛ اگر چه قانون مدنى به پیروى از فقه شیعه، مسئله عزل وكیل را قبل از اطلاع او، از این قاعده مستثنا دانستهاست.
حال به پرسش فوق برمىگردیم كه با توجه به انحلال وكالت به صرف استعفا، آیا وكیل مىتواند به تصرف خویش ادامه دهد یا خیر.
قانون مدنى به این سؤال پاسخ مثبت داده است وتصرفات وكیل را در مورد وكالت نافذ دانسته است. زیرا اگرچه با استعفاى وكیل وكالت از بین رفته است، ولى او مىتواند به استناد اذن ضمنى حتى پس از آگاهى موكل و پیش از پذیرش استعفا، در مورد اذن تصرف كند.) قانون مدنى، در این باره چنین مقرر مىدارد:
«بعد از اینكه وكیل استعفا داد، مادامى كه معلوم است موكل به اذن خود باقى است، مىتواند در آنچه وكالت داشته اقدام كند».
برخى از نویسندگان، علت جواز تصرف وكیل را پس از استعفا، تفاوت وكالت با سایر عقود مىدانند. به نظر ایشان مبناى حكم مزبور آن است كه وكالت عقدى كامل نمىباشد، بلكه اساس آن را ایقاع و مبناى آن را اذن موكل تشكیل مىدهد.
به نظر مىرسد، با توجه به تصریح قانون مدنى به عقد بودن وكالت، مبناى حكم آن است كه با وقوع عقد وكالت، موكل به طور ضمنى به وكیل در انجام مورد وكالت اذن مىدهد.در نتیجه صحت تصرفات وكیل مىتواند به وكالت و اذن ضمنى، هر دو، مستند گردد. بدین ترتیب بطلان یكى (وكالت) مستلزم بطلان دیگرى (اذن) و در نتیجه، عدم جواز تصرفات وكیل نمىباشد.عدهاى از فقها، در بقاى اذن ضمنى تردید نمودهاند. زیرا:
اولاً: اذنى كه ادعا مىشود هنوز باقى است، در ضمن وكالت تحقق یافته و با فرض انحلال عقد وكالت به وسیله استعفاى وكیل، دلیلى بر بقاى اذن وجود ندارد. چرا كه با انتفاى فصل، جنس نیز باقى نمىماند.
ثانیاً: هنگامى كه وكالت منحل مىگردد، تمامى آثار آن منقطع مىشود. پس، چگونه مىتوان ادعا كرد كه اقدامات وكیل كماكان نافذ است.
در پاسخ اشكال اول، به نظر مىرسد كه مسئله مورد بحث بر مسئله جنس و فصل مبتنى نمىباشد؛ بلكه مسئله به نوع و مشخصات فردى برمىگردد. همانگونه كه با از بین رفتن ویژگىهاى فردى زید، انسانیت از او مرتفع نمىشود، با رفتن وكالت، اذن منتفى نمىگردد. زیرا رخصتى كه تحقق مىیابد، اگر با اوصاف معینى، از جمله عقد بودن همراه باشد، وكالت، و اگر به صورت ایقاع واقع شود، اذن نامیده مىشود، و هر كدام از آنها ویژگىها و آثار خاص خود را دارند، ولى از بین رفتن ویژگىهاى فردى یكى (وكالت) مانع نمىشود كه اصل رخصت و اباحه باقى نماند. به بیان دیگر ارتفاع خاص به رفع عام نمىانجامد.
در رد اشكال دوم، كافى است یادآور شویم كه اگر چه با انحلال وكالت، آثار خاص وكالت دیگر باقى نخواهد ماند، ولى آثارى كه بین وكالت و اذن مشترك است به دلیل بقاى اذن ضمنى هنوز پابرجاست.
گذشته از آن، فهم عرف نیز، در این گونه موارد، نظر قانون مدنى را در مورد بقاى اذن ضمنى تأیید مىكند. زیرا متفاهم عرفى در چنین مواردى آن است كه اگر چه وكالت از بین رفته، ولى اذنِ در ضمن آن باقى است.
برخى از فقیهان، براى اثبات جواز تصرف وكیل پس از استعفاى از وكالت، به استصحاب ایجاب تمسك كرده، مىنویسند:
«اختیار جواز نه فقط از این راه است، بلكه از جهت استصحاب حكمایجاب است وبطلان عقد مستلزم بطلان ایجاب نیست و دلیلى بر لزوم مقارنه قبول از براى ایجاب نیست. و همچنین رد بعد قبول، موجب حكم به بطلان آن نیست. چنان كه رد اولاً ثمّ القبول نیز مانعى ندارد. پس گویا بعد از رجوع، عقد وكالت مجدداً منعقد مىشود».
به نظر مىرسد، با استعفاى وكیل دیگر ایجابى باقى نمىماند، تا بتوان آن را استصحاب كرد. مگر آنكه اذن در ضمن وكالت استصحاب شود و بر اساس بقاى اذن ضمنى به جواز تصرفات وكیل حكم كنیم كه فقیه یاد شده خود صریحاً این نظر را مردود مىشمارد.
بنابراین دلیلى بر صحت نظر فوق ارائه نگردیده است.زیرا استصحاب ایجاب رد شده توجیه پذیر نیست و به صرف عبارت «گویا بعد از رجوع، عقد وكالت مجدداً منعقد مىشود» نمىتوان آن را استصحاب كرد.مسئله بقاى اذن ضمنى را، فقیهان امامیه هم در ضمن مبحث استعفاى وكیل، و نیز در دو مورد زیر مطرح كردهاند:
الف - بطلان وكالت:
با توجه به آنكه، طبق نظر برخى از فقیهان امامیه از شرایط صحت عقد وكالت منجز بودن آن مىباشد)، در موردى كه وكالت به طور معلّق منعقد گردد، این موضوع مطرح است كه با فرض بطلان وكالت و تحقق یافتن آنچه وكالت به آن معلق است، آیا تصرفات وكیل به استناد اذن ضمنى نافذ مىباشد؟ در اینجا نیز دو نظریه فوق در نوشتههاى فقهى دیده مىشود.
ب - رد ایجاب:
در صورتى كه شخصى به دیگرى پیشنهاد وكالت دهد، یعنى ایجاب وكالت را انشا كند و او ایجاب را قبول نكند، برخى از فقها معتقدند: اگر ایجاب كننده از رد طرف ایجاب آگاه نگردد، طرف ایجاب مىتواند به استناد بقاى اذن ضمنى مورد وكالت را انجام دهد، اگر چه وكالت محقق نشده است.
البته روشن است، در صورتى كه وكالت را، همانند برخى از فقها عقد ندانسته بلكه آن را از مصادیق اذن برشماریم، تردیدى نخواهد بود كه اذن به حال خویش باقى است. زیرا استعفا و انصراف مأذون تأثیرى در بقاى اذن نخواهد داشت. بنابراین تصرفات وكیل به استناد بقاى اذن نافذ است
12 - اذن در توكیل
كسى كه از طرف دیگرى براى امرى وكیل مىباشد، باید آن كار را خود انجام دهد و نباید به دیگرى واگذارد. زیرا موكل با توجه به شخصیت و ویژگىهاى وكیل، او را به عنوان نماینده خویش معین مىكند؛ از این رو وكیل نمىتواند در آن امر به دیگرى وكالت دهد. به علاوه با تحقق وكالت، وكیل نسبت به مورد وكالت حقى پیدا نمىكند، بلكه تنها وظیفهاى در برابر موكل عهدهدار مىشود. بنابراین حق ندارد آنچه را كه موظف به انجام آن است بر دوش دیگرى بنهد.
در صورتى كه موكل به وكیل اذن صریح یا ضمنى در این امر بدهد، او مىتواند بر اساس اذن، تمام یا بخشى از مورد وكالت را به دیگرى واگذار كند. از این رو ماده 672ق.م. مقرر مىدارد:
«وكیل در امرى، نمىتواند براى آن امربه دیگرى وكالت دهد، مگر اینكه صریحاً یا به دلالت قراین وكیل در توكیل باشد».
مثلاً چنانچه شخصى به دیگرى وكالت دهد كه مزرعه بزرگى را اداره كند و اداره كردن آن مزرعه به تنهایى ممكن نبوده و به استخدام افراد و واگذار كردن بخشى از امور به آنان نیاز باشد، وكیل مىتواند در انجام بعضى از كارهاى مزرعه به دیگرى وكالت دهد. زیرا اینكه موكل با آگاهى از عدم توانایى وكیل، تمامى این كارها را به او وامىگذارد خود شاهد و قرینهاى است بر اینكه در توكیل به او وكالت داده است. و یا در صورتى كه براى انجام بعضى از امور محول شده، به متخصص و كارشناس نیاز باشد قهراً وكیل حق دارد انجام امور كارشناسى را به كارشناس مربوط واگذار نماید.
همچنین اگر كسى دیگرى را براى امورى وكیل كند كه انجام تمام یا بعضى از آن امور دون شأن وكیل باشد، از قراین درمىیابیم كه او وكیل در توكیل است. مثل اینكه به شخص محترمى براى اداره خانهها و باغهاى متعددى كه در شهرهاى مختلف واقع است وكالت داده شود. ناسازگارى موقعیت اجتماعى وكیل با مسافرت به شهرهاى گوناگون براى اجاره دادن املاك یا دریافت مال الاجاره، از قراین و اوضاع و احوالى است كه دلالت مىكند، وكیل مىتواند انجام امور مربوط به هر شهرستانى را به نمایندهاى ویژه واگذار نماید.
اگر وكیل، از طرف موكل در توكیل مأذون نباشد و با این حال، انجام تمام یا بعضى از امور را به شخص ثالث واگذار كند، وكیل و شخص ثالث در برابر موكل مسئول مىباشند. مثلاً اگر كسى به دیگرى وكالت دهد كه باغ او را اداره كند و وكیل هم انجام این امر را به شخص دیگرى واگذار كند و به دلیل مسامحه شخص ثالث در آبیارى درختان، باغ خشك شود، موكل براى جبران خسارت وارده، مىتواند به هر یك از وكیل و شخص ثالث رجوع كند. زیرا وكیل از حدود اختیارات خود تجاوز كرده، و با دادن نمایندگى به دیگرى موجب خسارت بر وى شده است.
جبران خسارت در انتها بر عهده كسى است كه خسارت مستقیماً از عمل او ناشى شده است. بدین ترتیب در مثال فوق، اگر موكل به وكیل خود رجوع كرده، خسارت را دریافت كند، وى مىتواند آنچه را پرداخته است از شخص ثالث مطالبه نماید. زیرا شخص ثالث، سبب مستقیم و مباشر مىباشد. اما در صورتى كه مالك با رجوع به شخص ثالث، خسارت را دریافت نماید، او نمىتواند به وكیل مراجعه كند.نتیجه گیرى
ایقاعات، دستهاى از اعمال حقوقى مىباشند كه در نظام حقوقى ما اهمیت ویژهاى دارند. نقش برجسته اعمال حقوقى یك طرفه، هم چون، ابرا، طلاق، حیازت مباحات، فسخ و اعراض در تنظیم روابط
حقوقى و اجتماعى افراد غیر قابل تردید مىباشد.
نهاد حقوقى اذن، در میان اعمال حقوقى یك طرفه جاىگاه ویژهاى دارد. در این رساله سعى بر آن بود، در ضمن بررسى ماهیت حقوقى، عناصر، تقسیمات و علل زوال اذن، نقش و تأثیر آن در حقوق اموال، حقوق قراردادها، مسئولیتهاى غیرقراردادى و حقوق خانواده و نیز در تنظیم روابط اجتماعى افراد با یك دیگر مورد تحقیق و پژوهش قرار گرفته، اهمیت این نهاد حقوقى در جاى جاى حقوق مدنى و ابواب مختلف فقه تبیین گردد.
با وجود اهمیت اعمال حقوقى یك طرفه - از جمله اذن، در نظام حقوقى ما - قانون مدنى بدون تفكیك اعمال حقوقى مزبور از قراردادها، تنها به ذكر برخى از آنها در ضمن حقوق قراردادها اكتفا كرده است. قواعد عمومى مربوط به ایقاعات در قانون مدنى به خوبى تبیین نشده و بسیارى از ایقاعات، همچون اذن، فسخ و اعراض، اشارهوار در قانون مدنى آمده و اوصاف و آثار آنها جداگانه ذكر نگردیدهاست.
اذن نیز كه در میان ایقاعات از اهمیت خاصى برخوردار است، در قانون مدنى جاى گاه واقعى خود را نیافته است و قانون مدنى تنها به بیان برخى از احكام و آثار آن اكتفا كرده و امتیاز آن را از نهادهاى دیگر حقوقى تبیین نكرده است. به همین جهت، قانون مدنى بارها اذن و اجازه را به جاى یكدیگر به كار مىبرد. مطالعات و تحقیقات حقوقى و فقهى نیز آن چنان كه شایسته نقش مهم و فراگیر نهاد حقوقى اذن مىباشد، به شناسایى تعریف و ماهیت حقوقى، اوصاف، تقسیمات، عناصر و احكام و آثار حقوقى اذن نمىپردازد.
در این رساله، نگارنده در حد توان اندك خویش كوشید، جاى گاه مهم و نقش ارزنده نهاد حقوقى اذن را در نظام حقوقى ایران تبیین گرداند؛ ولى مسلم است چنین تحقیقى خالى از نقص و اشكال نمىباشد. امید است، با پژوهشها و تألیفات حقوقدانان و فقیهان معظم، قواعد عمومى ایقاعات، اوصاف، اركان و آثار حقوقى هر كدام به شكل مطلوبى تنظیم گردد و نهاد حقوقى اذن جاىگاه واقعى خود را در دانش حقوق بازیابد. همچنین انتظار مىرود قانونگذار با توجه به تحقیقات و دیدگاههاى فقهى و حقوقى اندیشمندان، اصلاحات و تغییرات لازم را در قانون مدنى انجام داده، قواعد عمومى ایقاعات و ویژگىهاى هر یك را به طور مستقل از قراردادها، تبیین كند.
مقالات
صمد حضرتي شاهيندژ، سرآغاز: در عصر حاضر به سبب رشد روزافزون فنآوري، ارتباط هر چه بيشتر ملتها...
Read More...حامد دانشجو پيشگفتار در حقوق عمومي و حقوق خصوصي، تعريف اقامتگاه، اهميت بسياري دارد. اقامتگاه عنصر بسيار مهمي...
Read More...احتراما به استحضار بازدیدکنندگان محترم می رساند همکار محترم آقای فرقدان نسبت به ترجمه چندین مقاله از زبان انگلیسی...
Read More...

